جستجوی این وبلاگ

در حال بارگیری...

------------------------------------------------------------------------------

------------------------------------------------------------------------------

جمعه ۲۹ مهر ۱۳۹۰ ه‍.ش.

ناگفته هایی از سقوط پایگاه پیشغور درپنجشیر



مرحوم معلم نعیم ازکادرهای حاضرودایم اطلاعاتی احمدشاه مسعود درجبهات جنگی بود. درسال 1388 ازوی خواستم یک رشته رویداد های مهم دردهۀ شصت خورشیدی را برای من توضیح دهد. نخستین مصاحبه درمورد تسخیرپایگاه مرکزی دولت کارمل درپیشغور پنجشیر به وسیلۀ احمدشاه مسعود را با وی انجام دادم. اما دریغا که برای دسترسی به برخی مدارک، روانۀ سفر شدم وزمانی که برگشتم، معلم نعیم درکابل حضورنداشت. من از ایشان فقط همین گفت وگو را دارم که اینک انتشار می یابد. رزاق مأمون-
-----------  درسال 1364مسئول اطلاعات سیار موسوم به بخش چهار بودم. همه چیزهای ما دریک چانته بود و مدام درعقب احمد شاه مسعود می رفتم.
مرکز فرقه 2 به سرپرستی جنرال خدای داد مهمترین قرارگاه دولت درپنجشیر بود.  جنرال خدای داد معاون فرقه بود. قوماندان کس دیگربود دراصل قوت های جنرال خدای داد در منطقه بارک جا به جا بود. از هر فرقه یک یک کندک درپیشغور مستقر کرده بودند. قوای شوروی در رخه ( ولسوالی) مستقربود. درمجموع در پیشغور یک لوا جا به جا شده بود. یک قطعه درتمبنه بود. یکی دیگرهم در ملسپه وظیفۀ اکمالات زمینی آن ها را اجرا می کرد.
همه این مراکزنظامی دولت کم وبیش در تیررس مجاهدین قرارداشتند. ازچند جا می شد آن ها را هدف گرفت. قوماندان گدا محمد درحصارک مستقر بود ودستورداده بود که روزانه یک نفر در هر قرارگاه همراه تفنگ قاقک ( یک تفنگ مخصوص) یک نفر را بزند. دستور داده بود که روزانه 16 نفر را بزنید. قراربود که ازقرارگاه قوماندان گدا برمحل تجمع دولت روزانه یک هاوان پرتاب شود؛ به شرط این که فیر ها همه دقیق به هدف بخورند. جنگ خسته کن شروع کرده بود.
مسعودگفت: سعی کنید ضربه نخورید.
قوای ما آماده تعرض نبود. مسعود گفت: فقط کم کم زخم بزنید.
 درپیشغور عسکر خارجی نبود. اما هیأت هایی به معاینه شان می آمدند. قوماندان دولت درپیشغور یک تگابی بود از قطعه 444 کوماندو. قوماندان برجسته بود.  درپیشغور یک کنک از قطعه خاد وکشف سارندوی ودیگرقرارگاه های مختلف هم موجود بود. درواقع یک قطعه ترکیبی نمونه به حساب می رفت. مسعود در اطراف این کوه هایی که مرکزنظامی پیشغور را دراحاطۀ خود داشتند، دور می زد. ازفراز کوه  سه دفعه دور زد. اول پوسته های سرکوهی را گرفتیم. سه بار این کار را کردیم. اسیر وسلاح می گرفتیم اما قوای دولت به سرعت دو باره پوسته افراز می کردند. قطعه مرکز این وظیفه را به عهده داشت. حاجی امین هم درهمین عملیات کشته شد. قوماندان منطقۀ جوکار نامش فراموشم شده – جوکار به طرف راست پشغور است . کوه هایی درخنج هم بود. درهمین زدوخورد های پراکنده حدود شصت میل اسلحه پی کا را به دست آوردیم.
 روزی یک جوان از شمالی آمد و گفت برای ما پوسته بدهید. مسعود یک پوسته مرتفع دولتی را نشان داد و گفت که پی کای شما آن جاست. مسعود گفت تا حوالی عصر می گیریمش و به تو تسلیم می دهیم.
از مسعود سوال کردیم چرا قرارگاه کلان پیشغور را نمی گیریم؟
 مسعود به قرارگاه شابه آمد. پلان حمله و عملیات انسداد راه را درست می کرد. تجربه تسخیر گارنیزیون فرخار را داشتیم. قرارگاه پیشغور یک ونیم هزار عسکر و افسر را درخود جا داده بود.
اطلاعات :
احمدشاه مسعود به اطلاعات رسیده از پیشغور باورنداشت. وقتی تسخیرش کردیم این را فهمیدیم. مسعود را می گفتیم که چرا پیشعور را نمی گیری او چیزی نمی گفت. شب آخر حتی شک کردیم که نشود مسعود طرفدار دولت باشد. آخر تابستان بود. در شابه مسعود غذا نخورد و مابقی همه مجاهدین بیمار شدند. مسعود از چانته خود کمی چیزی خورد. همان شب دل بدی و اسهال پیدا شد که کارحمله هم به تعویق افتاد. مسعود گفت:
این بهانۀ تقدیر است شاید برای عملیات آماده نشده ایم!
اطلاعات داشتیم که در مرکز پیشغور قطعات مختلف وجود دارد. در داخل رخنه نداشتیم. ما از عساکر اسیر اطلاعات می گرفتیم. سخنان شان را درکتاب ژورنال ثبت می کردیم. یک رشته اطلاعات از داخل به دست آورده بودیم. درروز های آخر یک هیات از کابل آمد به رهبری جنرال احمدالدین. پسر جنرال عثمان خان هم درجمع شان بود. طیاره مواد خوراکه هم آورده بود مگر از آمدن هیأت خبرنشده بودیم. ما به وسیله دوربین از قله های بلند ترصد می کردیم؛ اما نفهمیده بودیم که هیات بلند رتبه آن جا آمده است. ازطریق دوربین نفر را تشخیص داده نتوانستیم . فکر کردیم عساکر را تبدیل کرده اند. تصمیم به تعرض گرفته شد. مسعود دو گروپ درست کرد.
بیست نفر به قوماندانی صفی الله شهید و مؤمن خان که طبق هدایت مسعود، زیر لب دریا در یک خانه از طرف شب جا به جا شدند. ما در روز روشن توان این کار را نداشتیم. مسعود گفت دریک خانه خالی که ساکنانش فرار کرده بودند جا به جا شوند. استقرار گروپ ها درنزدیکی پوسته های اساسی قرارگاه پیشغور صورت گرفت. سلاح های سنگین در صورت نیاز ازین چهل نفر می توانست حمایت کند. گروپ اعزامی غذای یک روزه با خود گرفته بودند.
 قرار بود ساعت 5 عصر عملیات شروع شود. محاسبه این بود که تا ساعت شش تاریکی شود و طیارات دولت پرواز کرده نتوانند. همان روز طیاره حامل هیأت آمده بود. بعداً ازافراد اسیراطلاع گرفتیم که هیأت به خاطری به پیشغورآمده بود که چرا پوسته ها پیوسته به مجاهدین تسلیم می شوند.
جنگ شروع شد. یک تانک بالای یک تپه بود. صالح ریگستانی دربخش سلاح سنگین آموزش های حرفه یی دیده بود. ستار توپچی تانک را زده نتوانست. صالح برای زدن تانک آمد که مانع دخول قطعات تعرضی ما به پیشغور شده بود. سرکوهی ها گرفته شدند. آتش باری به سوی داخل شروع شد. این ها که داخل شدند سراسیمه گی در داخل پایگاه پیشغور زیاد شد. کل تعداد نفرات ما حدود هفت صد نفر بودند و از دولت یک ونیم هزار نفر بود. گروه چهل نفری بسیار به سرعت به داخل رخنه کرد. سارندوی و کوماندو وکشف زود تسلیم شدند؛ اما خاد و جنرال احمدالدین مقاومت کرد. احمدالدین روی بام رفت و خودش را انفجار داد. جسدش را که دیدیم مرمی نخورده بود. تمام هیأت را زنده گرفتیم. معاون هیات بچه عثمان خان قوماندان حربی پوهنتون بود. سگرت و همه چیز را برای شان آماده کردیم. اسیران زیاد تر خلقی ها بودند که قبلاً با مسعود تماس گرفته و مسعود هم برای شان چراغ سبزنشان داده بود. شوروی ها ازسقوط قرارگاه پیشغور نگران شدند. ما زیاد اسیرگرفته بودیم وروس ها مبادله اسیران میان ما و خلقی ها را نمی خواستند. ما 5 روز و یا ده روز پیش همیشه از حمله خبر می بودیم؛ اما از عملیات آزاد سازی از طرف روس ها خبر نشده بودیم.
وقتی غرش ودرگیری شروع شد، به مسعود گفتم که طور دیگری توپ می زنند. از طریق بی سیم مخفی همه اطلاعات را می گرفتیم اما ازین حمله تمامی شبکه های ما اطلاع نداده بودند.  وقتی از مخابره مرکزی جمع بندی اطلاعات را گرفتیم نشانه ای از حمله روس ها برای آزادی اسرا نبود. مواد خوراکه بسیار گرفتیم شامل لوبیا و بوره و چای. مسعود گفت که مردم را موقع بدهید که مواد خوراکی را برای خود شان ببرند. یک ونیم هزار میل اسلحه گرفته بودیم.
چند دستگاه سلاح تقیله هم دردست ما افتاده بود که هنگام حمله هوایی همه آن را در دریا انداختیم. بیش از 1200 نفر اسیررا درمناطق مختلف تقسیم و مخفی کردیم.
افرادمهم را باید تشخیص می کردیم. مسعود گفت که حزبی ها و افسران را برای مبادله نگهدارید و دیگران را آزاد کنید. سارندوی ، کوماندو و خادو کشف را از نو تشکیل بندی کردیم و بدین وسیله توانستیم تمامی سلسله مراتب افسران و سربازان را معلوم کنیم. این خیلی موثر بود. با قوماندان های شان رویه درست می کردیم؛ ازایشان مشوره می خواستیم؛ بنابرین از ما خوش بودند. آن ها شک نکرده بودند که ما درواقع افراد مهم، آمران سیاسی و قوماندانان را جستجو می کردیم.
150 نفر افراد دست اول را جدا کردیم. به هریک از اسیران باقی مانده  5 هزاری پول دادیم و روان شان کردیم. درآن حالت دست تنگی وکم پولی، این خراجی چند علت داشت. مسعود دلسوزی وجوانمردی داشت. اوبرای آینده طوری کشت کرد که بعد ها توانست آن را درو کند و همه آنان به مبلغان مسعود بدل می شدند. بعد از آن دولتی ها با ما جنگ نمی کردند و به زودی تسلیم می شدندومطمین بودند که ما اسیران را به قتل نمی رسانیم. حتی برای شان می گفتیم که آزاد هستید حتی اگر می خواهید به قوای تان ملحق شوید.
50 نفر به منطقه دره ، پنجاه نفر به پریان وپنجاه نفر هم به ناحیه بی بی نیک زن در ابتدای منطقه موکنی اعزام شدند. روابط خلقی ها با مسعود شکل گرفت. مسعود مولوی ها و بزرگان را برای گرفتن مشوره خواست که آیا اسیران را مبادله بکنم یا نکنم. مسعود در ختم مشوره، ده روز را برای تفریح در واخی انتخاب کرد.
درآن جا به شمول من ومسعود، مرحوم عبداله توحیدی،  شاه نیاز، تاج الدین، انجنیر کمال و چند تای دیگر هم بودند. دومهمان هم درجمع ما حضور داشتند؛ یکی عراقی به نام محمد عراقی تجوید درس می داد و یک عرب به نام ابوبکر اهل سوریه بود که عبداله عزام برای بررسی روان کرده بود.
مسعود عرب ها را به خاطری آن جا موقع داده بود که حلقات مختلف خیلی تبلیغ کرده بودند که مسعود «ستمی» است اما این آدم ها برای بررسی وضعیت می آمدند که آیا مسعود به راستی مسلمان است و یا خیر؟ محمد عراقی به مسعود چنان دلبسته شد که حاضر به دور شدن از وی نبود. مسعود درین تفریح گاه خودش نوکریوالی اول را بر عهده گرفت. دست همه را شست و غذا آماده کرد. نان خشک ازده می آمد. بسترهای سفری داشتیم و ده روز را به فراگیری تجویدو مطالعه و ورزش سپری کردیم. مسعود اطلاعات بیرونی را صرف حوالی عصر مطالعه می کرد. مخابره کوچک داشتیم که نیم کره زمین را پوشش می دادیم مانند یک کمپیوتر لب تاب بود.
خبر آمد که مردم خوست وفرنگ و اندراب برای گرفتن سلاح آمده اند. درین حال شنیدم که صدای سنگین توپ ها می آمد. مسعود گفت هیچ مسأله ای نیست. شبکه های داخلی هیچ اطلاعی نداده بودند. از کشف و ارتش و سارندوی و امنیت هیچ اطلاعی نیامده بودو به همین سبب مسعود گفت که مشکلی نخواهد بود.
درهمین شب 12 صد میل اسلحه را بعد از ثبت نام برای مردم توزیع کردیم که کار توزیع آن تا بامداد ادامه یافت. این اولین جنگ ما بود که هیچ اطلاع از حمله نداشتیم. روس ها ناگهان از جای دیگری شاید از کیله گی و بگرام آماده گی گرفته و حمله کرده بودند. با سلاح بی ام بیست و یک و توپ های کلستر به سنگرهای ما حمله ورشده بودند. خنج و درخنج و موکنی و سفید چهر و دشت ریوت را می زدند. مسعود همان قدر بوی برده بود که 1200 نفر را سلاح داد و از منطقه بیرون کرد. ملافتاح خواندن سوره یاسین شریف را طولانی کرد؛ اما اسلحه سنگین پیوسته نزدیک تر می شد. بی خواب بودیم و مخابره چی انجنیر عارف بود. مخابره اش آر یک صد و پنج بود؛ مخابره اصلی نبود و صرف با پوسته ها رابطه داشت. مخابره محرم نزد انجنیر داود بود. بعد از نماز ملافتاح را گفتم که دریک چنین حالتی این سوره دراز را چرا گرفتی؟
شفق که داغ کرد شروع شد. دهن دره موکنی نشباع است اما طیاره ها از فراز سر ما طرف موکنی رفتند وگرنه همه بازداشت می شدیم. مسعود دستورداد که ازین پس کسی از پیش تان نگذرد. مسعود فهمیده بود که وضع خطرناک شده بود. شش نفر بودیم و ریگستانی استحکام چی بود و روی پل را ماین فرش کرد. خوبی این بود که بالای تپه یک داشکه داشتیم یک طیاره بالگرد را که زدیم،  بعد ازآن قوای شوروی کوماندو ها را دور دور پایین کردند.
 مسعود طرف موکنی رفت تا ترتیبات دفاعی را بگیرد. توپ های 76  را در میان دریا انداختیم که استفاده نتوانند. درقرارگاه بی بی نیک زن در اثر بمباران همه اسیران کشته شده بودند! هدف کشتن اسیران این بود که این مسأله می توانست مفاهمه میان خلقی ها و مسعود را خنثی کند. هدف شان این بود نوعی سازش بین الافغانی را از میان بردارند. کشتن اسیر به معنی پدر کشته گی بود. دو گروپ دیگر اسیران زنده ماندند. یک تعداد محافظین هم در حالت بسیار بد دست به تیراندازی زده بودند. اگر ما می کشتیم چرا دیگر اسیران را حفظ کردیم. در سرشت مسعود کشتن اسیر نبود. حتی چهار نفر باقیمانده را من با خودم به طرف قرار گاه موکنی بردم . پیش از کشتن اسیران، مسعود درصحنه نرسیده بود و به شدت از ضایع شدن اسیران متاثر شدو مسببین را فشار داد. در خود موکنی هم کوماندو تا کرده بودند. 15 نفر را در آن جا هم کشته بودند که تماما اعضای هیات بلند پایه بودندو از طرف محافظین هم کشته شده بودند.
در آخر دره که کوماندو تا کرده بودند حتی مسعود خودش پهره می کرد. ما که از منطقه اول دره به سوی بالا رسیدیم چند زخمی دولتی و مجاهدین را انتقال دادیم. یک سیر آرد و روغن و یک دیگ را گرفته بودیم. این مقدار ناچیز بود. مسعود آخراز همه از موکنی به سوی کوه های ریوت بر آمد. بعد از چند ساعت پیاده روی به منطقه رشقه زار مربوط سفید چهر رفتیم
مسعود گفت: تیر دشمن به گل خوردو به هدفش نرسید.
یک سیر آرد را خمیر کردیم و برای هر چهار صد نفر سه سه دانه روغن جوشی توزیع کردیم و این یک توزیع حیرت انگیز بود. مسعود گفت:
 همه با این سیر می شویم.
 ساعت 5 عصر بود که صدای ترقس سختی شنیده شد. قوای دشمن درنقطه هزار متری ما، خود را سرکوه رسانیده بودند و دقیقا خود احمدشاه مسعود را هدف گرفته بودند. تیراندازی که شدت گرفت؛ مرمی ها از چند سانتی متری صورت مسعود گذشتند. طیارات سو 25 بمبارد خطرناک داشت. ده طیاره دره را به شدت بمباران کردند. همه در صوف خزیده بودیم.
 مسعود گفت:
نسبت به اسارت شهادت بهتر است.
خودش به طرف کوه به همان رخی که دشمن واقع بود، به راه افتاد. خاک باد زیاد شد و حیرت زده مشاهده کردیم که در پناه گردو غبار نجات یافت. ما همه نزد مسعود صفر شدیم!
تاریکی شد و خوب شد که بالگرد ها آمده نتوانستد. در غیر آن فاجعه دستگیری رخ می داد. جالب این بود که از جمله 500 نفری که درین دره بود، هیچ کسی کشته نشده بود؛ اما یک زن سکته کرده بود.
مسعود گفت:
در تان بسته ...  او آدم ها  او آدم ها در چنین حالی چطور در صوف می خزید؟ مگر نمی دانید که درین حالت همه اسیر می شوید.
دره افشا شده بود. عقب ما بند بود. باید راه دیگری می جستیم. باید از راه موکنی به دره خدنگ ها می گذشتیم که به دره هزاره وصل است. از میان پوسته های روس ها شبانه گذشتیم . روس ها خسته بودند وما گذشتیم. در دره خدنگ ها رسیدیم و چنان خسته بودیم که خط انداخته نتوانستیم. قوماندان محمد سعیدخان گفت من گرسنه هستم و توان ندارم و تا آخر می جنگم. روز سوم گرسنه گی ما بود. مولوی ها بی رمق بودند. درین جا هیچ چیزی نبود جز آن که چندنفر در آغیل آمده بودند. متوجه شدیم که روی یک کمر سنگ، یک نر بر خسی شده بی خیال نشخوار می کرد.
این یک معجزه بود!
دریک چنین جایی یک معجزه بود. من با تفنگ زدمش. لول خورده نزدیک ما شد. چنان از گرسنه گی از پا درآمده بودیم که بدون فیر دنبال وی دویده نمی توانستیم. دونیم هزار افغانی به دست یک سفیدچهری دادیم که صاحبش را پیدا کند که برایش بدهد. پول ماند؛ اما صاحبش پیدانشد. جگرو چربی آن را یک جا در دیگ انداختیم. مردم را گفتم که کمی آرد پیدا کنید. آرد را از میان سنگ هایی پیدا کردند که مردم فراری نتوانسته بودند با خود ببرند. نامش را حلوا جگر ماندیم. کمی انرژی گرفتیم. گوشت متباقی را پاره پاره کردیم. گوشت را روی سنگ کباب کردیم و بالای سنگ نیز آتش ریختیم و رفع مشکل شد.
برای رفع مشکل غذایی، مسعود 50 نفر را به سوی دره روان کرد. او گفت: این جا از گرسنه گی ضایع می شوید. مسعود خودش سه روز گرسنه بود... هرچند که درچانته اش چیزک هایی پیدا می شد.
درین اثنا احوال رسید که قوای دشمن عقب نشسته است. مسعود گفت: کوماندو ها بدون شک همه جا را ماین فرش کرده اند. ریگستانی بسیار با احتیاط روی خط راه حرکت کرد اما مسعود ناگهان گفت:
دنبال من بیایید.
با گام های دراز از ماین زار گذشت و ماهم از قفایش راه افتادیم. گروپ عقبی را ماین زد!
این یک اتفاق نادر بود.
بعد از سه چهار روز، غذا ( قتخ) چه نعمتی بود که در خانه قوماندان عزیز خان خوردیم.
به آمر گفته شد جسد جنرال احمدالدین مرمی نخورده بود. خودش را انفجار داده و متلاشی شده بود. مجاهدی که او را تعقیب می کرد برایش گفته بود که تسلیم شود. مرمی جنرال خلاص شده بود. سپس صدای انفجار سختی شنیده شده بود. مجاهد گفت وقتی نزدیکش رفتم خودش را انفجار داده بود.
 قوای دولت پیشغور را بعد از چندی دو باره گرفتند. معاون قوماندان شاه آغا بود که با ما رابطه داشت و خدای داد قوماندان فرقه دوم بود. گزارش رسید که توسط بچه کاکایش محمدگل که در بگرام وظیفه داشت احوال داده بود که کوماندوها باید در پیشغور دیسانت شود. مسعود گفت نزنیدش. شاه آغا همان وقت رتبه جنرالی گرفت! شاه آغا آمد دو رتبه گرفت و در واقع نفر خود ما جنرال شد. بعد ها به شکل مرموزی کشته شد.
مسعود با بچه عثمان خان رویه خوب کرده و با وی غذا می خورد و مانند یک مهمان با ایشان برخورد می شدوهر دو روزبعد برای شان گوسفند ذبح می کردند. اونیز درمیان اسیران کشته شده بود.

بخش دوم:
مسعود اسیر را با رفتار دوستانه وشخصی، تخلیه اطلاعاتی می کرد. یکی ازآن ها به فکرم دریور گلاب زوی و از بازارک بود. توسط همان دریور خلقی ها تماس گرفته بودند. دریور را حاجی حاجی می گفتند با یک نفر دیگر. مسعود وعده محکم داده بود که لست زندانیان قابل مبادله را بدهیم. اگر لست اصلی را بدهیم، نشود که مشکل پیدا شود و افشا شود. مسعود مطمین نبود که خلقی ها بتوانند اسرای جمیعت را رها کنند. طرف مقابل سر کوماندو ها پافشاری داشتند و یک نفر دیگر که ظاهرا پیش پا افتاده بود. جوان ازکابل بود که ما از روی اشتباه او را رها کردیم. اما روس ها این پروسه را تخریب کردند.  هدف روس ها کشته شدن اسرا بود که جوش خوردن خلقی ها و مسعود از بین برود. مسعود سعی داشت برای بعضی افسران مهم اسیر امتیازات بدهد و از آنان در ارتش سازی استفاده کند. پسرعثمان خان متخصص سلاح سازی بود و جوانی زیبا و خوش اندام بود. مرده های شان درهمان جا دفن شدند. دقیقا درموکنی دفن هستند. در جمله اسیران که طبقه بندی کردیم، یک تانکیست ازبک را شناسایی کردیم. این همان نشان زنی بود که از فراز تپه با تانکش همه را زیرضربه گرفته بود ومجال نمی داد. حیران مانده بودیم که این شخص کی باشد؟
این اسیر ازبک می گفت: صاحب از خاطر ننگ وناموس جنگ کردم. زبانش هم کمی بند می شد. بی سواد وازدنیا بی خبر بود. او بهترین قوماندان ما را شهیدکرده بود. هیچ ترس نداشت. زنجیر تانک را پرانده بودیم مگرتوپش هنوزفعال بود واین سرباز ازبک با همان توپ ما را می زد. ویرانه همان تانک تا حالا هم در پیشغور است. این تانک بیش از ده مجاهد را کشت. مسعود گفت:
 این بی عقل است بمانیش برود. آدم به غیرت است. اگر عسکر ما شود زیاد به درد می خورد. به ازبک تلقین کردیم که شصت ترا گرفته ایم که دیگر به عسکری نروی.
 وقتی رفت گفت من دیگر به عسکری نمی روم؛ مجاهد می شوم. قوماندان امین تکنیک"رفع فشار" ماین را اختراع کرده بود. او طوری تخنیک زده بود که وقتی ماین خنثی هم شود،  در دست خنثی کننده منفجر می شد. چند عسکر دولتی را به همین شکل کشته بود. امین یک رشته نخ را به یک حلقه بند می کرد و خنثی کننده فکر می کرد که مین از جا کنده شد؛ اما یک رشته نازک دیگر را به آن وصل می کرد که سبب انفجارمی شد. وی یک هلیکوپتر را رستوران وموتر جور کرده بود. اول از بادی آن یک موتر درست کرد؛ بعد آن را تبدیل به یک رستوران کرد. مسعود حتی یکبار درین رستوران شیریخ خورد. رستورانت امین درحملات بعدی روس ها کاملاً تخریب شد. این ازبک را که رها کردیم، کسی بود که قوماندان امین را کشته بود.