جستجوی این وبلاگ

در حال بارگیری...
------------------------------------------------------------------------------
------------------------------------------------------------------------------

------------------------------------------------------------------------------

چهارشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۰ ه‍.ش.

نگاهی به زندگی و شعر فروغ فرخزاد

شهلا گروسی
دی ماه هر سال مصادف است با تولد شاعری که زنانگی و جسارت را به تمامی در شعرش نمایاند، شاعری که به حق و انصاف روزگار “پریدخت شعر پارسی” نام گرفت. هم آنی که “فروغ” اش در” در آستانه ی فصلی سرد”،  بود و غروبش سه دهه ی بعد، در میانه ی همین فصل.

زندگیش به تمامی شعر بود. شعری دلنواز و پر تپش که فریاد  طغیان و رهایی از بند و اسارت در سطر  سطر آن موج می زد. شاعری “عصیان” گر که “دیوار” های محاط شده بر نام زن را تاب نمی آورد و هرگز “اسیر” نگاه های طعن آلود جامعه ی مرد سالار نمی شد، چرا که او  به “تولدی دیگر” برای  زن و زنانگی می اندیشید:
من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
 در جامعه ای که شالوده ی فرهنگی آن بر پایه ی زن ستیزی بنا شده بود، فروغ نماد بی پروایی و جسارت شد، او که از مانوس شدن با عادت های محقر و روزمرگی  و تسلیم شدن به زنجیرها بیزار بود و آنها  را در تناقض تمام با طبیعت زن می دانست، زندگی کوتاهش را صرف جست و جو، کسب تجربه و برداشتن حصار ها ساخت. در ادامه راه این عصیانگری، رویا رویی شعر او با تابوهای جامعه ی مرد سالار، شکل نبرد به خود گرفت، تا آنجا که زندگی شخصی و اجتماعی  او را هم  تحت الشعاع قرار داد اما فروغ هرگز در این مبارزه عقب نشینی نکرد:
در سرزمین قد کوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کرده‌اند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت میکنم
و کار تدوین نظامنامه نیست
او که روح پر تلاطمش از کودکی و به خاطر خشونتهای سرد پدر طعم محدودیت و تنهایی را چشیده بود، به شکلی جنون آسا، آزادی و رهایی را می طلبید، شاید همان نظام پدر سالار حاکم بر زندگی خانوادگی او بود که منجر به سرکشی او گردید و نامش را با سنت شکنی، عصیان گری و هنجار شکنی عجین ساخت. فروغ اما برای رهایی از دشواری ها و بی عدالتی های زندگی به شعر پناه برد، باشد که از تعلقات بگسلد و  زمزمه های ذهن بیقرارش در جریده ی عالم ثبت شود. گزاف نیست اگر بگوییم که شعر معشوق اصلی او بود و در نهایت حتی میان او و همسرش “پرویز شاپور” نیز فاصله افکند:
کو تاج پر شکوفه نام من؟
از من جز این دو دیده اشگ آلود
آخر بگو … چه مانده که بستانی؟
ای شعر … ای الهه خون آشام
دیگر بس است … اینهمه قربانی!
در این میان او همواره دل نگران دردهایی بود که بر هستی جامعه و مردم هم وطنش  چنگ انداخته بودند. ” دلش برای باغچه می سوخت” و از “تهی شدن ذهن باغچه از خاطرات سبز” در هراس بود. فروغ با ظرافت و لطافتی خاص، از تضادهای طبقاتی شکوه می کرد و با امیدی کنایه آلود، در حالی که “به نومیدی خود معتاد” بود، از آمدن کسی خبر می داد:
” کسی از آسمان توپخانه در شب آتش باران می آید
و سفره را می اندازد
و نان را قسمت می کند
و پپسی را قسمت می کند
و باغ ملی را قسمت می کند
و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند
و روز اسم نویسی را قسمت می کند
و نمره مریضخانه را قسمت می کند “
اما نگرانی  فروغ از این زخمهای خوره وار، تنها به شعر و واژه ختم نمی شد، آنچه او در فیلم ” خانه سیاه است” به نمایش گذارد، نشانه ای دیگر بود از انسانیت، نوع دوستی و نگرش ژرفش به لایه های مختلف اجتماعی.  فروغ شاعری بود که از لمس زخم مردم ابایی نداشت، هم او بود که در خانه ی جذامیان تبریز با آنان هم سفره می شد و پای درد دلهاشان می نشست. او علی رغم درگیری در زندگی پر تنش خود، سرپرستی حسین فرزند کوچک پدر و مادری جذامی را هم بر عهده گرفت، تا شاید در فراق فرزندش، “کامیار” عشق مادری اش را نثار این کودک کند.
با همه ی این اوصاف، فروغ در میان سیل بی رحمی و قضاوتهای بیرحمانه و رنگ و ریاهای مزورانه، ناامید و پریشان گشته بود و از اجتماع نیرنگ باز و فریب کار پیرامونش دل زده شده بود ، خودش می گفت:
“این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است که همچنان که تو را می‌بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می‌بافند…”
 اتهامات بی اساسی که بی وقفه  بر وی وارد می شد، زندگی او را مملو از درد و رنج ساخته بود؛ او همواره در نوشته ها، گفته ها و حتی نامه هایش به پرویز شاپور از دو چیز در عذاب بود ، رنج دوری از فرزند و دیگری طعنه ها و سرزنشهای مردم:
با این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال نه آسانست
شهر من وتو ، طفلک شیرینم
دیریست کاشانه شیطانست
اما با همه ی این احوال، زندگی فروغ هرگز رنگ انفعال و استیصال به خود نگرفت، چرا که شهامت و جسارت فطریش،  او را از همرنگ جماعت شدن باز می داشت، خصوصیتی که در جدال با آن اجتماع تنگ نظر و قشری نگر، موجب در هم شکستن بیش از پیش او می گشت:
من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را
در دفتری به سنجاقی
 مصلوب کرده بودند.
سرانجام، فروغ فرخزاد، شاعری که در آرزوی سبز شدن دستهای کاشته شده اش در باغچه بود، در میان تاریکی چراغهای رابطه خاموش شد. او که از نهایت شب و از نهایت تاریکی سخن می گفت، امروز در گورستان ظهیرالدوله آرمیده است و در انتظار سوی “چراغ”هایی ست  تا با آنها از  “دریچه” ای به “ازدحام کوچه ی خوشبخت” بنگرد.
سرآخر ذکر ماندگاری شعر فروغ نیز، در این مقال لازم جلوه می کند. شاید آنچه بیش از دیگر موارد اجتماعی شعر فروغ، جالب توجه است، ماندگاری و جاودانگی فروغ و اشعارش در ذهن نسلهایی ست که سالها بعد از خاموشی فروغ متولد شده اند. نسل هایی که چراغ خانه ی این شاعر به معنا آزاده را پر “فروغ” نگاه می دارند. شاید همین ماندگاری ست که استبداد را به هراس انداخته تا  فروغ فرخزاد را در سالروز تولدش در ظهیر الدوله محصور کند:
 ” قلب من گوئی در آنسوی زمان جاریست
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
و گل قاصد که در دریاچه های باد میراند
او مرا تکرار خواهد کرد”